انجمن ادبی شاعران سبز ایران http://www.sabzpoem.ciooc.com/ انجمن ادبی شاعران سبز ایرانی تلاشی برای همراهی با موج سبز آزادیخواهی در ایران fa ciooc.com Tue, 09 Mar 2010 00:04:07 +0330 به پیشواز بهار با بهاریه ای از جهان آزاد http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-61148.html

پیک نسیم آمد، با مژده ی بهاران

عطر شکوفه لغزید، در گیسوان باران!

 

بانوی برف کوچید، ازکوچه های بهمن

فانوس لاله افروخت، در پای جویباران!

 

ازخواب ناز برخاست ـ سرخوش ـ زمین ِ مادر

جام صبوحی افکند درمجلس خماران

 

گسترد خاک ـ  در دشت، آیینه ی زمرد

باغ بهشت رویید در چشم رهگذاران

 

از نوبهار اما، حسرت نصیب ما بود

با یاد گل نشستیم، در صحن خار زاران!

 

درشهرما بهاران، حتی دمی نیاسود،

اما گریست آنجا، بر خیل سوگواران!

 

شهر قدیمی ما خاموش ما ند و فرسود،

در زیر پای خوکان، با زخم  ِنیش ماران!

 

آهنگ " خسروانی" در نای تار گم شد!

چنگ بلور بشکست، در چنگ پاسداران!

 

پشت کمانچه ها را دستی سیه کمان کرد

کافور مرگ پاشید در جام میگساران!

 

ای باد نوبهاری از خاوران گذر کن

موجی زگل بیفشان بر خاک ِ پاک ِ یاران

 

آن شاخسار پرگل، کز عشق بود سر شار

دیدی چگونه بشکست، در موج سنگساران!

 

طبع زمان تبه شد از داد ِ دولت دین

دیری ست حسرت ما، بیداد شهریاران!

 

با زاهدان ـ چه گویید اسرار عشق ومستی ـ

جز" یا و سین" مخوانید درگوش این حماران!

 

اینان نماد جهلند، جرثومه های تزویر

جز گُربزی مجویید، زین اهرمن تباران!

 

ای زاهد ریایی، شرمت نثار بادا!

تو روح باتلاقی،  ما رقص آبشاران!

 

تشریف سوگواری، برقامت تو میمون،

زیرا سیاهپوشی است، رسم سیاهکاران!

 

ـ چندان که برشمردیم بیداد زاهدان را

این ماجرا نگفتیم، الا  یک از هزاران ـ

 

تیر هلاک بارید از چار سوک اما،

خالی نماند هرگز، این دشت از سواران!

 

دزدان اگردر این باغ، یک شاخه را شکستند

از شاخه های دیگر، گل رُ ست بی شماران

 

این تلخ روزگاران، خواهد گذشت باری،

خواهد دمید آری، صبح امیدواران!

 

ما را اگرچه بر لب قفل سکوت بستند،

این قصه باز ماند، از ما به روزگاران!


]]>
Tue, 09 Mar 2010 00:04:07 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_61148.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-61148.html
شعر تازه سیمین بانوی شعر فارسی http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-60909.html

خون دل و گلوله و باروت

با آن سه رادمرد چه کردند

آن هر سه ایستاده آزاد

اینک اسیر تربت سردند


مرد خدا و مصلح و استاد

هریک زبان مردم خاموش-

رفتند و چون تعرض فریاد

دیگر به سینه باز نگردند


ای زادگاه پاک من ای خاک

ناگاه تخت سینه گشودی

در خون خود تپیده درونت

بسیار کودک و زن و مردند


این جاهلان که دست به کارند

گوش سخن نیوش ندارند

رنج است این ! به سود چه راحت

باصلح پیشگان به نبردند


خودرو سوار و لوله افکن

با تندباد مرگ بتازد

چون باره گسیخته افسار

برمردمی که راهنوردند


برگرد آبگیر پر از اشک

با قامت خمیده و لرزان

تمثیل لاله های سیاهند

این مادران که دختر دردند


شاید بهار سبز ببارند

شاید گیاه سبز بکارند

دلزندگان سبز که بیزار

از این خزان مرده زردند


]]>
Sat, 27 Feb 2010 23:55:37 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_60909.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-60909.html
شعری از ا.ز.ل به مناسبت سوم اسفند زادروز سهراب اعرابی عزیز http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-60773.html

در سوم اسفند، زاد روز سهراب اعرابی

تقدیم به مادرش که مادر همهی مردم شد

 

 

دنیا که آمدی

سه آفتاب

از ماه آخر زمستان

افتاده بود

برف‌ها آب می‌شد

جوانه‌ای می‌رست

اما هنوز

دنیا

چیزی کم داشت

ما زمستان چشیده‌ایم

 

حالا تو همانطور جوان مانده‌ای

در تصویری بر دیوار

و ما پیر می‌شویم

با امید بهار

چه آرام آمدی

با مژده‌ای

که: سرما می‌گذرد

بهار در راه است

و چه زود رفتی

با گلوله‌ای

و بر یک پوستر

بازگشتی

اما جاودانه ماندی

در تمام بهارها

ا.ز.ل

3ر11ر1388

]]>
Mon, 22 Feb 2010 01:06:51 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_60773.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-60773.html
چیستان: شعری از جهان آزاد http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-60274.html


آیت الله علی خامنه ای


یکدست دارد

                            اما

هرلحظه سوی مردم،

با یکهزار دست

شلیک می کند؛

و با هزار دست دگر نیز،

فرمان قتل ِعام  جوانان را

چالاک می نویسد و خورشید را

چون ابرهای تیره ی بی باران،

                  تاریک می کند!

***

یکدست نحس دارد

                      و با آن

این ننگ جاودانی دوران،

صدها طناب چوبه ی اعدام را

هرلحظه می کشد!

 

***

مرغان داغدار گلستان خاوران

هرصبحدم به شکوه سرایند با نسیم

" شکر خدا، دو دست ندارد،

                                این دژخیم!"     

 

28 جولای 2009

]]>
Mon, 15 Feb 2010 02:45:38 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_60274.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-60274.html
برای 22 بهمن http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-60084.html 22 بهمن شاه بیت غزل آزادی را در با هم در خیابان خواهیم نوشت

وعده دیدار ما 22 بهمن 88

خیابان های شهر هایمان

در خانه نمی نشینیم



]]>
Mon, 08 Feb 2010 22:39:01 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_60084.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-60084.html
برای الف - م متهم ردیف سوم (امید منتظری) http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59835.html
الف - م (امید منتظری) که روز شنبه 10/11/1388 به عنوان اغتشاش گر روز عاشورا محاکمه شد و تصاویر دفاعیات‌او از سیمای جمهوری اسلامی پخش شده است، بنا بر آن‌چه از وی در دست داریم، شاعری توانا و مخیل است. او نظریاتی نیز در مورد شعر منتشر کرده که از جمله‌است دیدگاهش پیرامون شعر امروز؛ امید منتظری می‌نویسد:؛

شعر نه آن جملات پر طمطراق را می باید، نه آن همه استعاره و تشبیه و مجاز. اینطور فکر می کنم که شعر در نگاه شاعر است. هنگام که به همین رویدادهای روزمره خیره می ماند.
هنگام که دست کودک را می گیرد و می نویسد: آب
سهلی که محال می شود، نه حتی ممتنع. گمان می کنم اثبات شعر نه به کلمات ثقیل و پیچیده است که اینچنین ارتباط با مخاطب کمرنگ و باور ناپذیر می گردد. همچنین به قالب ریزی واژگان بی اثر نیز نمی باشد. قالب ناشی از سیما و شکل بیان  محتوای خاصی است که آنارشی ذهنی و زبانی معاصر آنرا بر نمی تابد و پذیرا نیست.
ادبیات زبان فاصله و مجزا بودن نیست؛ زبان ارتباط است، تنیده به درک و وجود آدمی. شعر را اینگونه باور دارم نه آن خیال بعید و نه آن پرندۀ دور. می نویسیم: دلتنگ دلتنگی هامان، شکستۀ دلشکستگی هامان، با الفبای امید و حسرت که هی خط می خورد و دوباره...
اینگونه بر می گزینم، کلمات باور پذیر و تصاویر آشنا؛ اما نگاهی فراتر از تصویر بودن، در کشاکش نیستی و هستی و به معنایی شاید متافیزیک زندگی روزمره.
اما نه شاعر فیلسوف است و نه شعر چراگاه فلسفه. نمی دانم فلسفه چیست با این حال می دانم که شعر آن نیست ...
شعر من درازنای پر پیچ و خم هیچ خطابه ای نخواهد بود. استدلالی برای گویشش ندارم، اما ضرورتی است. زمین لرزه ای به مانند آوار آوار تشویش انسان معاصر.
تفکیک شعر در نگاه از زاویه ای دیگر است. شاید خیال و شاید فراتر از آن؛ در عمل هم بیان این دید و حس، به گفتاری مؤثرتر، گویاتر و ماندگار تر است.
آفرینش هنرمی باید از درون هنرمند باشد. مخلوق بی هویت بیگانه است. انگار که نیست. ولی مقصود تنها اصالت اثر نیست که اصالت اثر ناشی از اصالت آفرینندۀ آن می باشد، بدان شکل که به ضرورت خلق آن رسیده باشد. اثری خالص و مستقل!
هنری از خویشتن که بر تنها نشیند.


نمونه‌ای از شعر درخشان امید منتظری

امروزامید منتظری

امروز
صبحانه نخوردم
شعری نگفتم
و چای که همین‌جور دم می‌کشد روی اجاق
بوی مرداب می‌گیرد
بندگی روزهای سرد می‌کنم
پنجره آزارم می‌دهد
و باز منتظرت می‌ایستم...



****

ققنوس شعری دیگر از امید منتظری

***

گوارا باد تشنگی
که رنج این زنجیر را
تهمت هیچ سرخوردگی نیست
بر این خاک سرد
خاکستر

پرنده باز
با یاد زخمی‌اش
همزاد هجرانی‌ها
همبند تاریخ این خاک
گر می‌گیرد از عطش
انگار زمین دوباره آبستن است.



*******************************
؛با آرزوی رهایی همه دربندان راه آزادی

]]>
Sun, 31 Jan 2010 23:34:01 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_59835.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59835.html
گیسو گلابستان از ر- داروگ http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59809.html

 

گیسوگلابستان

(برای چشمهای معصومت ندا)

...راهت را ادامه میدهیم

 

بینوا گیسو گلاب شهر آدمها

آسمان جل دختر ولگرد

گاه گاهی خسته و دلگیر

گاه گاهی سوتک ته سرفه هایش، سرد

هرشب اینجا نی لبک میزد

من گمانم قصه ای میخواند

...شاید هم

نمیدانم ،دعا میکرد

...شاید 

 دست بردار از دلم ،  باری

به سوی قصر جادوگر

روان می گشت ،انگاری

 

به دستش کوله ای میبرد

به خار و سنگ راه مرده ی متروک

گاهی هم زمین میخورد

بر میخاست

زمین میخورد

...بر میخاست

 

به زیر پای عریانش

که غیر از پرنیان نازک گهواره های گرم

نمیدانست و با هر زمهریری بود بیگانه

کنون سرمای سخت استخوان هایی صدا میکرد

که رفتند این مسیر کهنه را دیروز

نبود این راه جز بیداد

نبود این راه غیر از سوز

 

نفیر باد ،ناگه در شب خاموش

:به گوش دخترک گویا صدایی کرد

!به راه خانه ات برگرد

تو ای گیسوگلاب ،ای نازبانو دخترک

!من با تو هستم ،های

بیا بیراهه را بگذار

نداری تاب این ویرانه را ،دختر

نداری نای

 

نمیدانی هزاران مرد، این ره را نپیمودند

نمیبینی که فرسودند

آنها مرد مردستان شب بودند

تو اما نازک آرایی

چه میدانی که جادوگر ،چه خواهد کرد جانت را

گلوی گیسوانت را

قدم نگذار هر جایی

 

ولی گیسو گلاب شهر آدم ها

سرودش بر لبان و کوله اش بر دوش

بی پروا قدم میزد

نمیکرد این سخنها، پندها را گوش

به گرماگرم جام و جامه ،دل میبست

به امید خداوند محبت پوش

 

...گذشت ایام

گذشت ایام و دیگر هیچکس حرفی ازو نشنید

شبی از پشت دیگر شب گذر میکرد

هزاران چشم را در انتظار دخترک میکشت

هزاران دیده را در نطفه ،تر میکرد

و کم کم پچ پچی نمناک

که او را هم به ظلمش کشته جادوگر

میان کوچه ها آهسته می پیچید و مردم را خبر میکرد

 

غروبی ناگهان سوت صدایی آمد از جایی

شنیدم خش خش برگی نبود این

نی لبک بود این

شنیدم، آری آن شیرین ترک بود این

به شهر ما سرک میزد

هنوز آن آسمان جل داشت جایی، نی لبک میزد

 

!آهای ای مردمان خفته، برخیزید

!شنیدم من

!شنیدم من

نگاهش را میان آسمان تیره دیدم من

دگر این شهر نامش نیست شهر مردگان

یا شهر خوابستان

بخوانیدش ازین پس شهر آزادی

بگوییدش دگر

گیسوگلابستان

 

 

ر.داروگ

 

]]>
Sat, 30 Jan 2010 00:27:14 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_59809.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59809.html
شعری برای معاویه http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59792.html با سلام

شعری که در زیر می بینید قصیده ایست که آقای حامد احمدی عزیز در تالار فردوسی دانشگاه تهران که به مناسبت بزرگداشت زنده یاد قیصر امین پور برگزار می شد خوندند و البته نیمه کاره و دلیلش هم این که برای معاویه دوستان پسندیده نیست ابوذر گونه صحبت کردن ،

من نیز کلاهم را صد بار به احترام ایشان "حامد احمدی " بر میدارم و شعر را براتون میگذارم


**********

خطاب به معاویه

وقت است که گورت بکشد یک تنه در بر
زود است که کاخ تو کند خاک به سر بر

مُهرت «خَتَمَ اللهُ عَلی قَلبِکَ» بردل
بی پرده غشاوه ست تو را روی بصر بر

تاچند بُوَد بین تو و ملّت، دربان؟
تا چند بمانند چنان حلقه به در بر؟

اسفندصفت در دل آذر به خروشند
کز دور بُوَد دست علیلت به شرر بر

یک دست به ریش اندر در کار تشبّث
وان دست دگر نیز به آن کار دگر بر

مردی نه به ریش است، «قفا ریش» مخنّث
برچسب دغل خورده تو را روی ذکر بر

بار گنهت را بمینداز و میاویز
بر گردن باریک قضا و به قدر بر

کس گفت گران گوشت اگر، گوش بریدیش
گوشت هم ازین روست به آژیر خطر بر

هیهوم! که اقبال تو ای مایه ادبار
آویخته چون برگ خزانی به شجر بر

بدبختی دنیات ندارد کم از عُقبات
می‌باش ازین موج خروشان به حذر بر

خشتت نبود راست که کشتت ندهد بار
کلّا! ندمد موی یکی بر سر گر بر

سرمایه اندک بنماند! بندیدی
رفت آبروی مختصرت هم به هدر بر؟

ای موشِ بسی گشته و سوراخ ندیده
زین ولوله راهی نگشایی به مفر بر

ای سینه شیران وطن خسته به خنجر
فرداست که خود بفکنی از دست، سپر بر

ای هرزه بروییده که نَه‌ت سایه و نه‌ت بر
نتوان سخنی گفت ترا جز به تبر بر

بام تو نفرجامد جز شام مکدّر
شام تو نیانجامد هرگز به سحر بر

غرّه مشو ای شوخ به جوقی متملّق
تکیه مکن ای شیخ به یک مشت خبربر

از دشمنی و دوستی بر سر خونت
مانده به دل پیرزنان داغ پسر بر

بسیار نفر را نتوان برد و زد و رفت
با چند نفر یا تو بگو چند نفربر

که‌ت گفت برین مردم آزاد بنه بند؟
که‌ت گفت ازین مرتع آباد ببر بر؟

که‌ت گفت که در خون مسلمان ببری دست؟
که‌ت گفت بسیج آوری یک لشکر بربر؟

کردی و نکردی ز بد و خوب بدان سان
کز دست تو گفتند که رحمت به عُمَر* بر

قرآن ببریدی سر و بردی سر نیزه
بادا که زند زود نمازت به کمر بر

این سنگ روان بهمن بنیان‌کن ظلم است
اکنونت اگرچند نیاید به نظر بر

گفتی که نسیم فرجی می‌وزد اما
گر هر پسر افتد به همان راه پدر بر

هین! شور میانگیز درین مزرع خون‌خیز
هان! دست میاویز به «اما و اگر» بر

آسان نشود مشکل این جوق هراسان
شیرین نشود کام تو با بوک و مگر بر

مگذار بگویم که چسان داغ سرینت
خود لکّه ننگیست بر ابنای بشر بر!

سگجانی و عمرت زده پهلو به کلاغان
خر مغزی و مغزت زده سوری به بَقَر بر

قلبت حجرالاسود و لیکن نه ازان دست
خود طعنه زند عصر تو بر عصر حجر بر

نیش تو اگرچند زند خنده به اژدر
تسخر زند - ای خنده - دهای تو به خر بر

این پای تو در توبره وان پای به آخور
یک دست به خیر اندر و یک دست به شر بر

بارانده زغن‌های عفن را به وطن در
تارانده جوانان وطن را به ددر بر

هشدار مده‌مان که بَدان دست به کارند
ترجیح دهیم این همه بد را به بتر بر

تیری‌ت مسلسل زدم البتّه به هر بیت
نیشی‌ت مردّف زدم القصّه به هر «بر»

کز طاعت یزدان و مسلمانی شیطان
داغی به جبین دارم و داغی به جگر بر


]]>
Fri, 29 Jan 2010 01:04:11 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_59792.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59792.html
شعری از ا.ز.ل برای زندانیان اوین http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59741.html

تحریریه‌ی اوین

سهم یارانه من را می شود یک پتو بخرید برای مسعود باستانی، چایی بخرید برای ساسان آقایی، دو سیخ کوبیده برای کیوان مهرگان، قرص سر درد برای رضا تاجیک و یک بالاپوش گرم برای نسرین وزیری؟ می شود؟

مهدی افشار نیک

تقدیم به روزنامه نگاران زندانی، که بیگناه ترین بیگناهان هستند



مسعود باستانی سردش است
زمستان دره‌ی اوین آخر
سردتر است
برایش پتویی می‌خریم
بیشتر
نمی‌خواهد و بی‌نیاز است

ساسان آقایی سیگار نمی‌کشد
حرف مفت نمی‌زند
چایی می‌خورد فقط مرتب
برایش چایی می‌بریم
از لاهیجان سبز
تا دره‌ی سرد و یخ بسته‌ی اوین

کیوان مهرگان
فرزند ایران
کوبیده‌های خیابان بهار را دوست دارد
خاطره‌ای مطبوع تا بگذرد این زمستان اوین
برایش کباب می‌بریم

نسرین وزیری مقاوم است
می‌دانیم
قبای افتخاری می‌خواهد
یک بالاپوش گرم
تا آخر این زمستان

ما یاران جا مانده
جدا مانده
افسوس نمی‌خوریم
تنهایی سخت است
اما
یاران ما هم تنها نیستند
قلب کشوری با آن‌هاست
با روزنامه نگارهای زندانی
بهمن و عماد و علیرضا و بهرنگ و رضا
مهدی و محمد و علی و مهسا
احمد و خلیل و مصطفا
عیسا و منصوره و ماشالله
آروین و مزدک و کیوان و پریسا
سعید و روزبه و نادر و کوهیار
بدری و جواد و حسین و شیوا

یاران ما
تنها نبوده و نیستند
برایشان امید می‌بریم و عشق
از ایران همه‌ی ایرانی‌ها
تا سیاه دره‌ی سرد اوین

می‌دانی مهدی جان
و تو می‌دانی...


در این وبلاگ

 

 

]]>
Tue, 26 Jan 2010 01:31:03 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_59741.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59741.html
شعری از هادی خرسندی http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59682.html
قلم چرخیــد و فـرمان را گرفتنـد
ورق بـرگشت و ایـران را گـرفتنـد

بـه‌تیتـر « شـاه رفـت ِ» اطـلاعات
توجـه‌کـرده کیهـان را گـرفتنــد

چپ و مذهب، گره‌خوردند و شیخان
شبـانه جـای شـاهان را گـرفتنـد

همـه ازحجـره‌ها بیـرون خـزیدند
به‌سـرعت سقف و ایوان را گرفتنـد

گـرفتنـد و گـرفتن کـارشـان شد
هـرآن‌چه خـواستند آن را گرفتنـد

بـه هـر انگیــزه و با هـر بهــانـه
مسلمـان، نامسلـمان را گـرفتنــد

به‌جــرم بدحجـابی، بـد لباســی
زنـان را نیـز، مـردان را گـرفتنــد

سـراغ سفـره‌هـا، نفتــی نیــامد
ولیکـن در عـوض نـان را گـرفتنـد

یکی نان خواست، بردندش به زندان
 از آن بـی‌چـاره دنـدان را گـرفتند

یکـی آفتـابه‌دزدی گشت افـــشا
به‌ دست، آفتابه داشت آن را گرفتند

یکـی خـان بـود از حیـث چپـاول
مخـالـف‌هـای ایشـان را گـرفتنـد

بـده مــژده بـه دزدان خـزانـــه
کـه شـاکـی‌هـای آنـان را گـرفتند

چـو شـد در آستـان قـدس، دزدی
 گــداهـای خـراسـان را گـرفتنـد

بـه‌جــرم اختـلاس شـرکـت نفت
بــرادرهـای دربــان را گـرفتنــد

نمی‌خـواهنـد چـون خـر را بگیرند
محبـت کـرده پـالان را گـرفتنــد

غـذا را آشپـز چـون شـور می‌کـرد
 سـر سفــره نمکـدان را گـرفتنـد

چـو آمـد سقـف مهمان‌خـانه پايین
بـه‌حکـم شـرع، مهمـان را گرفتند

بـه قـم از روی تـوضیـح‌المسـايـل
همـه اغــلاط قـرآن را گـرفتنــد

بـه‌جـرم ارتـداد از دیــن اســلام
دوبـاره شیـخ صنعـان را گـرفتنـد

بـه‌این گله، دوتا گـرگ خــودی زد
خـدايی شـد که چـوپان را گرفتند

بـه مـا درد و مـرض دادنـد بسیـار
دلیلـش این‌کـه درمـان را گـرفتند

مقـام رهبـری هـم شعـر مـی‌گفت
ز دستـش بنـد تنبـان را گـرفتنـد

همـه ایـن‌ها جهنـم، ایـن خـلایق
ز مـردم دیـن و ایمـان را گـرفتنـد


]]>
Mon, 25 Jan 2010 00:39:36 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_59682.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59682.html
شعری از مینا رضایی فرخ http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59648.html
این روزها دیر صبح می­شوند

خواب­های بد و هیاهوی پرندگان بیدارم نمی­کنند

و گوشم به مرور روزنامه ­های صبح از BBC فارسی عادت کرده­ است.

هیچ خیابانی چراغانی نیست

و لباس سفید من لک، لک ...


دنیا روی یک پاشنه می­چرخد

و تمام بارش را بر گرده­ ی من میگذارد.

خبرهای بد از هم سبقت میگیرند

و من مست، مست، مست ...

 

این روزها و این شبها،

 دیر می­شوند،

بی لباس­های سفید

بی کوچه­ های چراغانی.

هوشیاریم را مینوشم و

مست، مست، مست ...

 

عریانم،

میان بزرگترین میدان شهر .

میلیون­ها جوانه­ ی سبز

بهارم نمی­کند،

سبز نمی­شوم.

در گرمای 25 خرداد تشنه ­ام

و هیچ آبی نیست که من را

مست، مست، مست ...

 

گلوله ­ها به خطا می­روند،

یا

"من زنده­ ام"!

سپر در دستان تفنگداران

سنگین میشود

و ما کبودیهایمان رو نوازش میکنیم.

خواب نیست این روزها و شب­ها

و من مست نیستم.


]]>
Sat, 23 Jan 2010 00:23:46 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_59648.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59648.html
زمستان شعری از ر - داروگ http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59615.html زمستان

******


زمستان مینشیند در ضمیر باغ بی برگی

هجوم زار و عریان وار سرماخیز و سردش را

نگاه مرده ی شبگیر دردش را

به جان خسته میکوبد

نه مهتابی که شب را مرهمی باشد

نه تکرار تگرگی ،تکیه گاه سایه ی مرگی

 

حصار سرد بی روزن

به روی نردبان عشق میروید

و چشم انداز خاموشی

نگاه بی فروغ شهر بهتان خورده را مصلوب میدارد

نمیبارد ولی باران

... نمیبارد

(غریو ابر مشکین فام بی فرجام

به گوش قصه ی خاموش میگوید) 

 

نفیر آخرین پیغام جغد شوم

طنین انداز و ویران ساز

ز آهنگی سراپا ماتم و تا بیکران مغموم

به جان بی گناهان میزند شلاق

به دلها مینشاند داغ

زمین را از طلوع صبح فردا میکند محروم

 

میان هر هجا زنجیر تهدید است

مگر شعری به رنگ شکوه ننشیند

به قلب سنگ کاغذها

از آبادی سراغی نیست

درون کوچه ها حتی سراب چلچراغی نیست

میان پیکر هفت آسمان جز باغ بی برگی

نشان از هیچ باغی نیست

 

موذن را به تیغ جبر بر گلدسته میخوانند

طلوع مرگ را ناچار

اذان میگوید آنجا، زندگانی وار

نماز کفر بر پا میکند ابلیس

کنار پیکر بی جان مقتولان

به سوی قبله ی کشتار

شیوع مرگ خونین محبت را

به تحریم هوای بوسه درمان میکنند اینجا

ولبهایی که در حسرت به خشکیدن گرفتند انس

سرودی سرد میکوبند بر بیغوله ی دیدار

 

هنوز اما گلوی قصه در ته واژه های جنگ

به دنبال محبت میدود هر سو و میخواند

اگر قلب زمستان با هزاران حیله ونیرنگ

گره زد تار و پودش را ،سرودش را

به دیرین جامه ی فرتوت ایرانشهر

اگر هم بستر شبهای میهن گشت تنگاتنگ

به سر خواهد شد این ایام

به در خواهد شد این تقدیر نفرین گشته ی دلسنگ

 

 ر . داروگ

]]>
Fri, 22 Jan 2010 00:08:21 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_59615.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-59615.html
بس کنید از فریدون مشیری http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-54725.html با اینکه بنده تحصیل کرده رشته ادبیات هستم و شعر های زنده یاد فریدون مشیری را زیاد خونده بودم ولی تازه دارم می فهمم که چقدر سر سری از این شعرا رد شده بودم و شاید به خاطر این باشه که چنین فضای دهشتناکی در خیال هم قابل تصور نبوده که بتوانم خود را در فضای شعر قرار دهم .
به هر حال یکی دیگه از شعرهای فریدون مشیری که توسط حسن شرقی و خانمی که اسمش را نمی دونم اجرا شده و جالبه بدونیم شعر تفنگت را زمین بگذار که استاد شجریان خوندند و شعر وطن که توسط استاد شهرام ناظری اجرا شد نیز از این دست شعرهای فریدون مشیری است
تقدیم به روح سبز همه آزادیخواهان

***************

شرم تان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون،
سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!

موج خون است این، که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون!

گرنه کورید و نه کر،
گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند،
بشنوید و بنگرید:
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است،
کاندرین شب های وحشت، سوگواری می کنند!
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است;
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز وشب با خون مردم ،آبیاری می کنند.
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را ،بردباری می کنند!
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان! بر خداست!
گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد ،
خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشکهایم ،باز،- نومیدانه- خواهش می کنم:
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید!
بس کنید



]]>
Tue, 12 Jan 2010 23:53:17 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_54725.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-54725.html
شعری از خس و خاشاک http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-54644.html
شعر جديدي تفديم جنبش سبز مي كنم بنام (امتداد مهر!) كه از زبان ديكتاتور سروده شده و مجموعه اي از دروغ ها تخيلات و توهمات اين موجود بي مقدار را به تصوير مي كشد. اميدوارم در صورت صلاحديد آنرا نيز در سايت قرار دهيد:
امتداد مهر!!

مهرورزي ما چه مشهود است   جمله اوضاع رو به بهبود است
همه جا پر ز صوت داوود است    پر زمهر است و رحمت و جود است
                        سندش نيز جمله موجود است!

همه جا نعمت و فراواني است     راحتي و خوشي و ارزاني است
نه شكنجه گر و نه زنداني است    كي نشاني ز كسر و كمبود است؟
                         سندش نيز جمله موجود است!

هيچ آزاده اي به زندان نيست      سفره اي بي نصيب از نان نيست
دل هيچ عاشقي پريشان نيست    آنچه گويم چقدر مشهود است!
                          سندش نيز جمله موجود است!

طبق برنامه حقوق بشر             بهر ياران قهرمان پرور
قمه، باتوم و گاز اشك آور            هديه ها از جناب محمود است!
                        سندش نيز جمله موجود است!

بهر ما رهبريست فرزانه               سخنانش همه حكيمانه
نه خيالاتي و نه ديوانه                 نايب آن امام موعود است
                         سندش نيز جمله موجود است!

واي بر من كه بوده ام نادان         نايبش خوانده ام وليكن آن
باشد او خود همان امام زمان!      يا كه شايد خدا و معبود است!
                        سندش نيز جمله موجود است!

صوت و سيماي ما چه بي طرف است!     راستي و صداقتش هدف است!
گوهري در ميانهء صدف است!                بارها بهتر از هاليوود است!
                       سندش نيز جمله موجود است!

پول نفت و درآمد ايران                 گر ببخشم به مردم لبنان
مي توانم، چرا كه جملهء آن         ارث بابابزرگ محمود است!
                       سندش نيز جمله موجود است!

ازامام زمان خبر دارم                       جانمازش كنار در دارم
هاله اي نور روي سر دارم                 مثل من در جهان چه معدود است!
                         سندش نيز جمله موجود است!

من نماينده امامانم                      منجي جان و روح انسانم
نك، نمي گويمت كه يزدانم             گفتنش اين زمان كمي زوداست!
                        سندش نيز جمله موجود است!

آنكه گويد زمان اصلاح است                كشور ما اسير مصباح است
اشك رهبر چو اشك تمساح است        خودكشي كرده است و نابود است
                      سندش نيز جمله موجود است!

قتل و غارت، تجاوز و اعدام                     تشر و سيلي و شكنجه و دام
بهر آزادگان بود فرجام                           حكم قاضي القضات (نمرود) است!
                        سندش نيز جمله موجود است!

نوكران سپاهي و ناجا                 با بسيج و لباس شخصي ها
هست معناي (كل ملت ما)!!        ملت ما! زما چه خشنود است!
                        سندش نيز جمله موجود است!

شصت مليون مابقي، اندك!                همه از انگليس خورده كلك!
توي نوبت براي كهريزك!                     دستهاشان چه فتنه آلود است!
                         سندش نيز جمله موجود است!

فتنه ها از ندا و سهراب است            حقشان كشتن است و ارعاب است
گوئيا ديده خدا خواب است                 اعتراض اين زمانه مردود است
                         سندش نيز جمله موجود است!

جيره خور باشد آنكه دانشجوست             اجنبي و منافق و پر روست
فتنه و اغتشاش، جمله از اوست            دل دشمن از او چه خشنود است
                        سندش نيز جمله موجود است!

آنچه كه مطلق است، آزادي است!!          چون گل زنبق است آزادي است
مثل من بر حق است آزادي است!           نه بود ناقص و نه محدود است!
                         سندش نيز جمله موجود است!

آنچه گفتم به گوش جان بسپار            هر شب و روز مي كنش تكرار
شهره ام من به صدق در گفتار!!          هرچه گفتم بدان همان بوداست!
                         سندش نيز جمله موجود است!


پيروز باد جنبش سبز ايران
ارادتمند : خس و خاشاك ]]>
Mon, 11 Jan 2010 01:13:53 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_54644.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-54644.html
نفرین دوزخ شعری از احمد شاملو http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53778.html

برای مزدوران نگون بختی  که انگشت اشاره مادران داغدار به سوی آنهاست

********

عاشقان سر شکسته گذشتند

شرمسار از ترانه های بی هنگام خویش

و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا

سربازان شکسته گذشتند خسته بر اسبان خویش

و لکه های بی رنگ غروری نگونسار بر نیزه هایشان

تورا چه سود فخر فلک برفروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرینت می کند

تورا چه سود از باغ ودرخت که با یاسها بدار سخن گفته ای

آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه از رستن تن می زند

چرا که تقوای خاک و آب را هر گز باور نداشتی

فغان که سر گذشت ما سرود بی اعتقاد سر بازان تو بود

که از فتخ قلعه روسپیان باز می آمدند

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیاهپوش داغداران زیباترین فرزندان آفتاب وباد

هنوز از سجاده سر بر نگرفته اند  

    

]]>
Sat, 02 Jan 2010 23:24:14 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_53778.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53778.html
ریسمان سبز شعری از خسرو نخئی http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53704.html


پلی که از آن ما را به پایین انداختی،

انتظارت را می‌کشد.

پلی که زیر آن خون ما را بر سرمای آسفالت ریختی،

انتظارت را می‌کشد.

اشک و خون سرهای چاک خورده،

تنهایی تو را پر نمی‌کند.

انگار قلب هزاران جان داده برای جان دادن قلب تو کافی نیست.

آن‌که می‌ترسد زودتر می‌تازد.

 

به کجا می‌خواهی از آتش انتقام بگریزی؟

به کجا؟

گداخته‌های آن دنیا برایت درود می‌فرستند،

و زبانه‌های آتش بی‌تابانه نام تو را می‌خوانند.

دیوارهای شهر را از نام‌ت پر کرده‌ایم،

کاغذها برایت سوزانده‌ایم،

تن‌پوشی سپید و ریسمانی سبز برای گردن‌ت بافته‌ایم،

و پایین پل منتظر بدرقه‌ی تو به سوی گدازه‌های آذرین ایستاده‌ایم.


در این وبلاگ
]]>
Fri, 01 Jan 2010 23:33:49 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_53704.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53704.html
چشمهایت شعری از خس و خاشاک http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53657.html چشم هایت قصه هایی زار داشت
قصه هایی تلخ و ناهنجار داشت

قصه ها از سرزمینی سبز بود
سبز اما حاکمی خونخوار داشت

حاکمی ضحاک وش ضحاک خو
همچو او بر شانه هایش مار داشت

تا بریزد خون سبز اندیش ها
لشگری از گرگ های هار داشت

می کشید او عندلیبان را به بند
زاغ ها و کرکسان را یار داشت

لیک چشمان تو آتش می کشید
آنچه حاکم در دل بیمار داشت

سوختی سودای او را آنچنان
کز نگاهت حال و روزی زار داشت

تا بپوشاند نگاهت را به خون
کشتنت را لابد و ناچار داشت

رفتی اما چشم هایت باز ماند
آری آری از ندیدن عار داشت

با دو چشم باز می رفتی ولی
چشمهایت با دل من کار داشت

خوب می دیدم که در چشمان تو
باز منصوری هوای دار داشت

آنطرف تر بود خونین پنجه اش
کرکسی که پشم بر منقار داشت

پیروز باد جنبش سبز ایران
به چشمهای باز ندا
ارادتمند : خس و خاشاک

]]>
Fri, 01 Jan 2010 01:02:28 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_53657.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53657.html
این روزها شعری از هادی - م http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53655.html

اين روزها دروغ بجا، راست نابجاست    

كافر دوباره زاهد و ديندار، بي‌خداست


اينجا كجاست؟ عقل نماد جهالت است؟    

رسم و رسوم شهر چو آيين ناكجاست


از دين فروشي من و امثال من چه باك    

اينجا عقيده آينه‌ي حيله و رياست


شايد عبا به كافر و ديوانه مي‌دهند    

شايد هنوز گرگ، نگهبان ايل ماست


سلاخ‌هاي پست گمان پاسبان شدند    

اين رسم ارتقا و ترقي چه آشناست


اينجا چماق قاضي و ما متهم شديم    

در دادگاه شكوه و باتوم خون بپاست


وقتي كه كيميا همه را سحر مي‌كند    

انگار مس طلا و زر ناب بي‌بهاست


دور سر شكنجه‌گر شهر هاله است    

فصل‌الخطاب هم، نظر و رأي كدخداست


فرياد، نعره، آه دمارم در آمده است   

آزادي عقيده درست است يا خطاست؟


عادت نمي‌كنم به قفس، زجر مي‌كشم   

در پشت سبزي دل من درد و رنج‌هاست



]]>
Fri, 01 Jan 2010 00:59:52 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_53655.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53655.html
برای شیر دختران ایران - جهان آزاد http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53582.html  


کبود می شود این  بازو

سیاه می شود آن تن

چو شیشه می شکند

                      این مرد

چو غنچه می فسرد آن زن

 و خون چو چشمه،

 ز هر زخم می زند بیرون.

 

ببین،

      زمین و زمان سرخ است

و تارو پود وطن سرخ،

                            از تراوش خون؛

ببین که جهل مسلـّح

چگونه دست می افشاند

و پای می کوبد،

بروی لاشه ی " قانون"

و شور و آشتی شهر را

چگونه می آشوبد، 

                       در آستان جنون.

 

جوان،

          ولی

                چون کوه،

سترگ و سبزو تناور

در ملتقای ظلمت و نورایستاده است

و گوهر گرامی جان را،

ـ در رهگذار شادی و آزادی ـ

سهراب وار بر سر دستان نهاده است.

 

نگاه کن!

دختر هنوز،

یک گل زصدگلش نشکفته است

 و در دلِ جوان و برومندش

صدها هزار امید نهفته است.

اما جهان ما را،

اسطوره ی مقاومت سبزش

در حیرتی عظیم نشانده است.

 

آری،

این شیردخت خونین

پشت شکنجه را

در جنگ تن به تن

                  به خاک رسانده ست.

****

چو شاخه می شکند

                       این دست.   

چو کاسه می ترکد

                       آن سر

و تیر می کشد این زخم،

ـ زخم صد ساله ـ

فواره می زند خون،

در چار راه ها

اما وطن سرانجام،

                      آزاد می شود.

]]>
Wed, 30 Dec 2009 18:27:35 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_53582.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53582.html
شعری از ا.ز.ل برای امید منتظری http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53572.html

 

 

شعر و شاعری امید منتظری

سال 1384 با امید منتظری و دوستانی سفری داشتیم به سیاهکل، نزدیک زادگاه من، لنگرود. و من میزبان آن‌ها و او، امید منتظری، فرزندی پاک و مهربان و صادق و آگاه. دیروز که خواندم خانم مهین فهیمی و فرزندش امید منتظری که بازداشت دستگیر شده اند؛ باور نکردم، آخر آن‌ها که فعالیتی نداشتند. آرام و بی سر و صدا بودند و هستند. همان داغ 67 بس نبود؟ باز هم این خانواده را بیشتر آزار ندهید.

یادم آمد در جنگل‌های سیاه‌کل امید شعری نوشته بود و هدیه کرده بود به من کمترین که تا تهران طول کشید پاسخ‌اش را با شعری نوشتم و دادمش. اصلاً ارتباط ما همه با شعر بود و شاعری. امید ذاتاً شاعر است و اهل قلم و احساس و آرامش.

به زندانی که چنین پاک‌ترین و مهربان‌ترین فرزندان ایران را در خود دارد، حسودی‌ام می‌شود. افسوس می‌خورم که چرا باید این آزادگان میهن، مهین و امید عزیزم در حصار دژخیمان نادان باشند، آن‌ها که هیچ‌گاه دلشان نمی‌خواست هیچ‌جا حصاری باشد.

شعر امید منتظری با نام جنگل که به این بنده‌ی کمترین تقدیم شده است و شعر افسانه که برای انید منتظری عزیزم نوشته بودم در ادامه می‌آورم.

 

جنگل

اسلحه سرد
سرباز گرم
درجنگل
گوزنِ شاخدار
با شاخ های عصیان
می رمد
دلخوشِ روزهای بی حصار
* * *
اسلحه گرم
سرباز سرد
کوهی با تعادل سبز و
سیاهِ همیشگی اش
خیسِ شکارِ گوزن
گوزنِ شاخدار
با شاخه های عریان
* * *
حالا دیریست
فصلِ کوچِ گوزن ها

نمی رسد.

امید منتظری

 



**********************************************

افسانه

برای امید منتظری، به پاس درك والایش از انسان

 

دورتر از فاصله‌ای كه انگشتان بر پیشانی نشان می‌دهند

پرده گشوده می‌شود

درون سینه‌ام، جای قلبی نشسته‌ای كه می‌خواست

دلتنگ جای خالی‌ات شود

تو بازگشت به گذشته‌ای

تیری كه قلب من‌را شكافت.

افسوس، كاغذی نبود، افسانه‌ای بسرایم

بازیگری نبود، پرده كه گشوده شد

رفته بودی و مرده بودم

از تیری كه رها كردی

به كار  دیگری نمی‌آمد

تا نمایش شروع نشده

من مرده باشم و تماشاچیان كف بزنند و بروند

و هیچ‌كس نبیند خونی كه روی صحنه ریخته واقعی است.

مثل تاریخ خورشیدی این تیر

نمی‌توانست مال هملت باشد.

نگفته بودم، زهر برای گفتن كم بود

با چشم‌های باز هم

اما اسفندیاری نبود

نشانه‌ای كه دیده، ندیده‌ پیشتر

تنها شبیهی سایه وار و سنگین

پیش از آن‌كه پرده گشوده شود

به افق نمایش نماز می‌خواند

و انگشتانم بر پیشانی، تو را می‌جستند.                                              

 


]]>
Wed, 30 Dec 2009 18:11:25 +0330 http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_comments/post_53572.html sabzpoem http://www.sabzpoem.ciooc.com/sabzpoem_archive/post-53572.html